می روم غرق کنم کوه غمی را در خود...
وقتی حوصله هیچی و هیچکی را نداری...
بعدا نوشت:
صبح زود به زور از تخت بلند میشی و از خونه میزنی بیرون که پسرتو ببری مدرسه، تو راه برگشت همینجور که تو فکر خودت غرق هستی و روحیه ات خرابه، ماشینی از کنارت گذر میکنه که دشتی غمگین و سوزناکی گذاشته، لول صبح تمام غمهای عالم میشینه به دلت...
تو پیاده رو به جای صدای خش خش برگهای پاییزی خش خش پلاستیک ناس و سیگاری بشنوی و عابرهای پیاده عبوس و بداخلاقند و عجله دارند...
یادم افتاد چند روز پیش که خیلی سرحال بودم، اشعه طلایی خورشید می رقصید.. عابرهای پیاده در کمال ارامش بودند و لبخندی برلب داشتند برگهای زرد و نارنجی پاییزی ریخته شده روی پیاده رو پارک سر کوچه منظره زیبایی را خلق کرده بود داشتم از راه رفتن و خش خش برگها لذت میبردم که در همون حین ماشینی که سرنشین آن جوانی بود از کنارم گذشت که این آهنگ با ریتم شاد را گذاشته بود:
با چشات اگه نگام کنی با نگات اگه صدام کنی
بخدا خرابت میشم این بار ای وای ای وای ای وای وای
پ.ن:
اگر زیبا وخوب فک کنی و دلت شاد باشه، زیبا میبینی...