از دیروز عصر جای خالی پدرم را به شدت احساس میکنم خودم را به کارو روزمرگیها مشغول کردم که اصلا یادم نیفته که بابام دیگه نیست و من نمیتونم برم هدیه بخرم و برم پیشش و دستشو ببوسم و بهش تبریک بگم و اون شعری که همیشه تو مناسبتهای روز مادر و پدر با شوخی و خنده میخوند تو گوشم تداعی شد.
بچه ها قدر باباهاتون را تا هست بدونین، آرزومه فقط یبار دیگه بابامو ببینم و صداش بزنم بابا.
اونهم اسممو صدا بزنه، به من بیشتر وقتها میگفت: دخترِ بابا
( من لوس بابام بودم هرروز حتی با اینکه از هم دور بودیم باید صداشو میشنیدم ، یا من و یا بابا زنگ میزد صحبت میکردیم حتی اگه شده بود در حد یکی دو دقیقه)
امروز استوری عزیزانم را میدیدم استوری آبجی و داداشم که توش دلتنگی موج میزد.
آبجی من همیشه تو استوریهاش شور زندگی و شادی موج میزنه ولی امروز دیدم پروفایلش سیاه هست و نوشته:
کمی آرامتر!
شاید این حوالی یکی
پدر
ندارد...
پ.ن:
_ روح تمام پدران آسمانی شاد.
_ لطفا اگه میشه واسه ی پدرم فاتحه و صلوات بخونین، ممنون میشم.
_ امروز من فقط میتونم جهت شادی روح عزیز پدرم؛ قرآن بخونم و هدیه کنم.
_ من معذرت میخوام از عزیزانی که پدرشون دیگه در قید حیات نیستند و اگه با خوندن این متن ناراحت شدین.
اصلا بذارین همون شعر بابام را بخونم که تو این مناسبتهای روز پدر و مادر با شوخی و خنده میخوند.
(نمیخوام تو این روز که عید میلاد مولا هست ناراحت و غمگین باشین)
بابا تو روز مادر که طلا فروشیها ی سطح شلوغ میشد و نزدیک روز پدر میشد و پیامکهای جوراب واسه هدیه ی روز آقایون...
اینجوری میخوند:
روز مادر، سکه و زنجیر
روز پدر، جوراب و عرق چین ! 😄
بعدا نوشت:
_ پدر بودن یعنی خستهای، ولی هیچکس نباید بفهمه!
(هیچ موقع یاد ندارم پدرم گفته باشه: خسته ام میخوام استراحت کنم، حتی مواقعی که تازه از ماموریت برمیگشت و خواه ناخواه راه طولانی و سفر و ماموریت کاری آدمو خسته میکنه و از چشماش معلوم بود چند شبانه روز درست و حسابی نخوابیده و خسته است...)
تولد داداش کوچیکه ام یادمه یک سالش بود ساعت دوازده و یک شب گرفتیم. چرا؟ چون بابا تازه اون موقع رسیده بود از ماموریت و باز فردا صبح عازم ماموریت بود، فیلمش هست داداشم بچه هست خوابش میاد ماهم زیاد سرحال نیستیم ولی بابا داره دست میزنه و بغلش میکنه و بوسش میکنه.
یجا خوندم مامانها مثل مداد میمونن ؛ کوچیک شدن مداد را میبینی و توجه میکنی ولی باباها مثل خودکار میمونن از ظاهرشون متوجه نمیشی که داره جوهرش تموم میشه ولی یکروزی میاد یدفعه دیگه نمینویسه..!
بابای منم هیچی نمیگفت و ظاهرشو حفظ کرده بود ولی یکروزی اومد که قلب مهربونش واسه همیشه وایساد...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۳ ساعت 13:11 توسط ساغر
|